تبليغاتX
sms عاشقانه - حرفهاي عاشقانه - عكس
 

عاشقت می مانم

  

در فصل تگرگ عاشقت می مانم
با ریزش برگ عاشقت می مانم
هرچند تبر به ریشه ام می کوبی
تالحظه ی مرگ عاشقت می مانم

|+| نوشته شده توسط مهناز - اشكان در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388  |
 

دیوانگی

 

بعد از آن دیوانگی ها ‚ ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام
گوییا او مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آیینه می پرسم ملول
چیستم دیگر بچشمت چیستم ؟
لیک در آینه می بینم که وای
سایه ای هم زانچه بودم و نیستم
همچو آن رقاصه هندو بناز
پای میکوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمیجویم بسوی شهر روز
بیگمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آن را ز بیم
در دل مردابها بنهفته ام
می روم ... اما نمیپرسم ز خویش
ره کجا ... ؟ منزل کجا ...؟ مقصود چیست ؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
او چو در من مرد نا گه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوییا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت
آه ... آری ... این منم ... اما چه سود
او که در من بود دیگر نیست نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست کیست ؟
"فروغ فرخزاد"

|+| نوشته شده توسط مهناز - اشكان در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388  |
 

اسکله

 

 

اسکله ی نازچشات حریم هردقایقم
این ساعتای ناله عقربه ی دقایقم
گرمی دستای توروبه همه دنیانمی دم
هروقت که یارم توبودی بی کسی رونفهمیدم
نفهمیدم چه جورگذشت و توشدی یارعادتی
نفهمیدم چه جورگذشت و واسم تواخرین شدی
یهو یه موجی اومدوقایق شعمدونی شکست
قایق من باش ونذاکه غرق بشم بایه نفس
توخلوت بدون عشق طرزنگاتومی کشم
ولی بازم به زیرماه عکس چشاتومی کشم
حرف دل بی صدامه شعربدون قافیه
برای من یه روزصدانبودنت کافیه
اهای تویاربهترینم اهای رفیق اخرم
یه روزمی یام توروباخودهرجاکه باشی می برم
توخلوت بدون عشق طرزنگاتومی کشم
ولی بازم به زیرماه عکس چشاتومی کشم
اهای تویاربهترین اهای رفیق اخرم یه روزمیام
توروباخودهرجاکه باشی می برم

|+| نوشته شده توسط مهناز - اشكان در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388  |
 

قرار

 

 

بیا ای بی وفای من

و امشب را فقط امشب

برای خاطر آن لحظه های درد

کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن

که من امشب برای حرمت عشقی

که ویران شد

برایت قصه ها دارم

تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی

و امشب آخرین اندوه من مهمان توست

بیا نامهربان

و امشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن

چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه می کردم

و اندوهم همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود

قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود

که من در وصف چشمانت

کلامی سهل بنویسم

درون شعر های من

همیشه نام و یادت بود

درون قصه های من

همیشه قهرمان بودی

ولی امشب کنار عکس های پاره ات آخر

تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من

درون قصه هایم ، قهرمانهارا

به خون خواهم کشید آخر

و دیگر شعرهایم بوی خون دارد

ببخش ای خاکی خسته

اگر امشب به میل من

کنارم تا سحر بیدار ماندی

برای آخرین شب هم ز چشمت عذر می خواهم

که امشب میزبان

رنج من گشتی

«خداحافظ»

برای آخرین لحظه «خداحافظ ....!؟»

|+| نوشته شده توسط مهناز - اشكان در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388  |
 
 

 

سلام

ایندفعه با چند تا مطلب عاشقانه اومدم

مطالب به نظر من که خیلی قشنگه

شما هم بخونین، حتما خوشتون میاد

.:.اول یه شعر عشقولانه ی واقعا زیبا.:.

 

گفتم نرو پرپر میشم

 

گفتی: میخوام رها باشم

 

گفتم: آخه عاشق شدم

 

گفتی:میخوام تنها باشم

 

گفتم: دلم

 

گفتی: بسوز

 

گفتی: یه عمری باز هنوز

 

گفتم: پس عمرم چی میشه

 

گفتی: هدر شد شب و روز

 

گفتم: آخه داغون میشم

 

گفتی: به من خوش میگذره

 

گفتم: بیا چشمام تویی

 

گفتی: آخر کی میخره

 

گفتم: منو جنس میبینی؟

 

گفتی: آره بی قیمتی

 

گفتم: یه روز کسی بودم

 

با من نکن بی حرمتی

 

گفتم: صدام میمیره باز

 

گفتی: با درد بسوز بساز

 

گفتم : حالا که پیر شدم

 

گفتی: که از تو سیر شدم

 

گفتم: تمنا میکنم

 

گفتی: میخوام خردت کنم

 

گفتم: بیا بشکن تنو

 

گفتی: فراموش کن منو

   بچه ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ می زنند ولی آنها جدی جدی میمیرند.

       تو شوخی شوخی به من لبخند زدی ولی من جدی جدی عاشقت شدم.

           تو شوخی شوخی فراموشم کردی ولی من جدی جدی برات میمیرم

|+| نوشته شده توسط مهناز - اشكان در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388  |
 
 
بالا